تابش: اصول‌گرایان خاضعانه از مردم عذرخواهی کنند (برگرفته از وب بچه کویر)

آفتاب: محمدرضا تابش نماینده فراکسیون اقلیت مجلس گفت: اینکه ملت پرایدی سوار شوند و حقوق ته‌ماهی داشته باشند که به معنی وضع خوب اقتصادی نیست. کشورهای همجوارمان را نگاه کنیم. کشورهای توسعه‌یافته را نگاه کنیم. بند ناف 73 میلیون ایرانی را به دولت گره زدند. تمام کشور را یارانه‌بگیر کردند‌.

اهم اظهارات این نماینده مجلس در گفت‌و‌گو با روزنامه اعتماد بدین قرار است:

مردم باهوشند، گرچه سکوت کرده‌اند اما ذهنیت‌شان این است که قدرت کشور در دست اصول‌گرایان است. اصول‌گرایان بهتر است کمی وقت بگذارند و به این موضوع فکر کنند که حداقل مردم توقع‌شان این است که وقتی حکومت یکدست در دست آقایان است باید وضع معیشتی ملت خوب باشد، حالا به سایر وضعیت‌ها هم اگر کاری نداشته باشیم، اما متاسفانه وضعیت معیشتی هم خوب نیست. خب مردم هم حق دارند ناراحت باشند چرا که این نازل‌ترین حق‌شان است که بپرسند اصول‌گرایان چرا پاسخ‌گوی آنها نیستند؟ آن هم وقتی آقایان در راس قدرت هستند و هر سه قوه را در دست دارند چرا باید آنها هر روز، وضع‌شان بدتر شود؟ درست است که درباره وضع کلی کشور پیشرفت‌های داشتیم اما این پیشرفت‌ها را در مقیاس پیشرفت‌های جهانی باید دید و سنجید. توقعات مردم را که نمی‌توانیم مدام پایین بیاوریم. باید به مردم حق بدهیم که همانند مردم سایر کشورها از مسئولان انتظار داشته باشند. واقعاً نمی‌توانیم افتخار کنیم که درآمد سرانه مردم سالانه شش هزار دلار است و بگوییم عالی است؛ در حالی که کشورهایی که منابع غنی خدادادی ندارند و گاز و نفتی به عنوان سرمایه ملی ندارند، مردم‌شان درآمدهای بالای 15 هزار دلار تا 35 هزار دلار را دارند، آن وقت مردم ما با چنین سرمایه‌هایی در این وضع اقتصادی گرفتار شده‌اند.

انشای پسرک علم بهتر است یا ثروت

موضوع:علم بهتر است یا ثروت؟
معلم اسم پسرک را از روی شماره کلاسیش صدا زد
و پسرک از جایش با دستانی خالی بلند شد
معلم با لحنی خشن:"پسر انشایت کجاست؟"
پسرک مات و بی صدا و سر به زیر و ساکت ماند
معلم : بیا اینجا
و پسرک لرزان لرزان قدمی بر میداشت
و معلم خط کشش را کشید و کف دست پسرک چنان کوبید که دستانش قرمز قرمز شد.
و پسرک تنها دستانش را دراز کرده و سرش روبه پایین بود و از گوشه ی چشمانش اشک آرام آرام جریان گرفته بود و بی صدا با لبانی بسته جوری هیچکس چشمانش را نمیدید می گریست.
معلم پس از تنبیه زیاد به پسرک اجازه نشستن داد
و پسرک درحالی که چشمانش خیس بود زیر لب زمزمه کنان با خود می گفت :"معلومه است که چی بهتر است!ثروت بهتر است. اگه من پول داشتم دفتر می خریدم تا انشایم را بنویسم و کتک نخورم.

سقوط اخلاقی جامعه ایران





جعفر محمدی در سایت عصر ایران نوشت: قتل مرحوم روح الله داداشی – قوی ترین مردان ایران و جهان – حاوی نکات غم انگیز زیادی است که کم و بیش بدانها پرداخته شده است ،‌از جمله این که قاتل وی ،‌نه یک فرد شرور سابقه دار که نوجوانی هفده و نیم ساله است که با خود چاقو حمل می کرده است. همین یک مورد ،‌ کافی است همه کسانی که به جامعه ایرانی علاقه مند هستند را به شدت بیمناک و نگران کند که چه زمینه های فرهنگی ،‌ تربیتی و اجتماعی نامساعدی باعث شده فردی به این سن و سال ،‌ اولاً‌ با خود آلت قتاله حمل کند ،‌ ثانیاً‌ سر مساله ای که اساساً‌ مساله نیست (برخورد آینه بغل خودروها به یکدیگر) درگیری فیزیکی و فحاشی ایجاد شود و نهایتاً‌ یک به خود اجازه و جرأت دهد با چاقو شاهرگ یک فرد دیگر را بزند.سقوط اخلاقی قاتل داداشی ،‌هر چند در این پرونده مجرم است و باید مجازات شود ،‌ اما در نگاهی کلان تر به موضوع ،‌او خود قربانی جامعه ای است که در آن تربیت شده است و این ،‌همان نقطه نگران کننده است چه آن که پرونده حاضر با رأی دادگاه و تصمیم اولیای دم ،‌مختومه می شود اما میلیون ها جوان و نوجوان دیگر ایرانی در جای جای این کشور ،‌در معرض ْآسیب های این چنینی هستند ، آسیب هایی که گاه در قامت قتل و قاتل و مقتول رخ می نمایاند ،‌ گاه جوان ایرانی را از دیوار خانه مردم بالا می برد ،‌ یا او را به مسلخ مواد مخدر می برد ،‌یا به مشکلات جنسی و بیماری های لاعلاج مبتلا می سازد و نهایتاً‌ او را افسرده ، عاصی ، ناامید ، فحاش ، بی حوصله ، زود رنج و بی اخلاق می کند. البته منظور این نیست که همه جوانان چنین اند اما نمی توان خود را به خواب زد و با “شعار درمانی” ، واقعیت ها را نادیده گرفت و وجدان خود را آسوده پنداشت. بخش قابل توجهی از جوانان ما همان گونه اند که در سطور بالا بدان اشاره شد. بحث ، بحث مرحوم داداشی و ماجرای قتل او نیست.این فقط یک نمونه از ناهنجاری هایی است که دامنگیر نسل جوان شده است؛ نسلی که اگر آینه بغل ماشین هایشان در ترافیک خیابان به هم سابیده شود ، ممکن است کارشان از فحش ناموسی در پشت فرمان آغاز و به قتل در پشت چراغ قرمز منتهی شود. وضعیت حاضر هم مربوط به این دولت و آن دولت نیست . کلیت جامعه ما با شیب قابل ملاحظه ای دچار سقوط اخلاقی شده است. خانواده به ویژه در شهرهای بزرگ ، آن جایگاه سابق خود را از دست داده است و هم از این روست که حدود یک پنجم ازدواج ها به طلاق حقوقی می انجامد و بخش عمده باقی مانده هم دچار اختلال و طلاق عاطفی اند. احترام والدین مانند قبل نیست. حرمت زنان در جامعه محفوظ نیست و جامعه ای که تا دیروز زنان و دختران را ناموس خود می پنداشت ، با شگفتی می بیند که جوانش در خیابان بر سر زن مردم عربده می کشد یا در حضور بانوان ، از گفتن رکیک ترین دشنام ها ابایی ندارد. حجب و حیا ، گوهر کمیاب جامعه شده است ، خدا نکند فیلمی از روابط خصوصی یک نفر به بیرون درز کند ، همه در بلوتوث و ایمیل کردن آن به یکدیگر سر از پا نمی شناسند، از همسایه ، فقط یک نام باقی مانده و شاگردی و استادی ، به قالب های خشک و بی روح محدود شده است، دروغ به راحتی آب خوردن رد و بدل می شود،کمتر کسی از این که جنس درجه سه را به نام کالای اعلا قالب کند عذاب وجدان می گیرد ، روابط جنسی خارج از خانواده یک واقعیت تلخ است ، صله رحم به مهمانی های رسمی و تعارفی تقلیل یافته ، لبخندها عمدتاٌ تصنعی شده و … . ما دیگر همان جامعه قبل نیستیم. پزشکی قانونی اعلام کرده که طی ۱۰ سال اخیر به طور متوسط هر ۸ ساعت یک نفر با سلاح سرد کشته شده اند و هر روز به طور متوسط ۱۶۰۰ پرونده نزاع در این نهاد قانونی تشکیل می شود (خبرگزاری مهر). این ها که آمار ساختگی بی بی سی و رادیو اسرائیل نیست.واقعیت های تلخ و گزنده جامعه امروز خود ماست. کجای تاریخ ایران ، هر روز خدا ۳ نفر فقط با سلاح سرد در این مملکت کشته می شدند. چه زمانی در این سرزمین طلاق این همه گسترش داشت؟ چه زمانی این همه جوان معتاد داشتیم؟خیانت های خانوادگی و تن فروشی و دختران فراری ، کی در این کشور تا بدین حد رواج داشت؟ همین الان با ۷۵ میلیون جمعیت ۱۳ میلیون پرونده قضایی داریم! که اگر برای هر پرونده حداقل ۲ نفر طرفین دعوا را در نظر بگیریم ، معنایش این است که همین الان ۳۰ – ۲۰ میلیون نفر از جمعیت ایران در حال نزاع قضایی با یکدیگرند! وحشتناک نیست؟! کجاست آن دوستی ها و صداقت ها و گذشت هایی که جامعه ایران را در جهان ممتاز می کرد؟! پیشنهاد مشخص ما این است که استادان بزرگ جامعه شناسی با احساس وظیفه ای تاریخی ، دور هم جمع شوند و به واکاوی همه جانبه جامعه امروز ایران بپردازند ، علت و درمان ها را از رهگذر مطالعات علمی و میدانی پیدا کنند و به جامعه و دولتمردان «نسخه» دهند. هر چه فارغ از این بررسی های علمی ارائه شود ، یا غلط است ، یا احساسی و یا در بهترین حالت – که اغلب در رسانه های مستقل می بینیم -فقط بخشی از واقعیت است. ما همان طور که در علم پزشکی متخصصان خوبی در کشور داریم که درد و درمان بسیاری از بیماری ها را می شناسند ، متخصصان واقعاً دانشمندی در عرصه علوم اجتماعی داریم که می توانند در این زمان که جامعه ما بیمار شده ، درد و درمان را بیابند و الا اگر این مسائل به تیترهای رسانه ها و اظهار نظر فلان نماینده مجلس در نطق پیش از دستور و اقدامات پلیسی و نظایر این ها واگذاشته شوند ، دیری نخواهد پایید که همه آنچه در طول تاریخ از فرهنگ و تمدن و دیانت و انسانیت اندوخته ایم ، به باد فنا برود. جامعه شناسان! چشم جامعه امروز ایران به تخصص و دانش شماست ؛ بار این وظیفه تاریخی را بر دوش خود حس نمی کنید؟!

بیمار تخت شماره 3

مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟

عروسی

پیرمرد ماهیگیر

آن روز هوا كمي سرد بود؛ پاييز بود. همه در خانه هاي گرمشان خوش مي گذراندند؛ اما مرد ماهيگير چشم  به آبي بيكران دريا دوخته بود و مُدام زير لباس هايش زمزمه مي كرد: الهم صلي علي محمدو آل محمد

با نگاهي به دست هاي چروكيده ، محاسن و صورت رنج ديده اش مي شد فهميد، كه مرد پير شده است.

پيرمرد ماهيگير به من خيره شد، انگار مي خواهد سخني بر زبان آورد، آري، گفت: سردت نيست؟ بيا اينجا بنشين، در كنار من، تا آتشي روشن كنم. شايد پيرمرد فكر مي كرد گرماي آتش، سردي زندگي اش را در برگيرد. شايد پيرمرد با شعله هاي آتش جان  مي گرفت.

پيرمرد ماهيگير هر از گاهي به من نگاهي مي انداخت  و لبخندي مي زد، او مدام به آسمان خيره مي شد تا نكند باران ببارد. او به فكر خود نبود، به فكر دخترش بود، كه بايستي از مدرسه به خانه باز مي گشت. چشم هاي پيرمرد حلقه اي از قطره هاي اشك به خود بسته بود، شايد سردش بود، شايد هم مي خواست گريه كند به حال خودش و يا شايد... هر از گاهي به ذغال سرخ شده داخل آتش خيره مي شد و لحظاتي به فكر دل مشغوليهايش مي افتاد. انگار مشكلي داشت! آهي از اعماق جسم و روحش مي كشيد و چشم از ذغال هاي سرخ شده برمي داشت و دوباره به آبي بيكران دريا چشم مي دوخت.

پيرمرد ماهيگير مي گفت:
خدا بركت دهد دريا را با اين همه دست و دلبازي اش، خدا را شكر... و باز هم ذكر صلوات سر مي داد. هوا رو به سردي مي رفت، ابرها آسمان را فراگرفته بودند، انگار هوس باريدن در سر داشتند. انگار هواي  پاييزي آن روز هوس زمستان كرده بود، اما باران نيامد.

پيرمرد خيلي با مرام و معرفت بود، مي گفت: بمان تا تورها، ماهي برون ‌آرند از دريا و تو هم بي نصيب به خانه ات بازنگردي، تحفه اي بيش نيست.

اما هوا رو به تاريكي مي رفت، وقت تنگ و عمر كوتاه، از كنارش بلند شدم و گفتم: حاج آقا امري نداريد؟

پيرمرد ماهيگير گفت: به سلامت، علي يارت

از او دور شدم و تنهايش گذاشتم در كنار دريا و ذغال سرخ شده آتش.

تنهايش گذاشتم در كنار آسمان آبي كه آن روز ابري بود و او همچنان  چشم به دريا دوخته بود، انگار انتظار چيزي به جز ماهي را مي كشيد. آمدم، اما مطمئن بودم پيرمرد ماهيگير با دست هايي پر از ماهي به خانه اش باز مي گردد. پيرمرد به فكر آسمان بود، او به فكر باران بود، نكند باران بيايد و آب از سقف خانه اش چكه كند؛ بر روي تنها فرش پاره خانه اش و يا شايد  به فكركفش هاي دخترش مي افتاد كه مدت هاست پاره بود.